تبليغاتX
گاهی سکوت بهترین پاسخ است



 

 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب برید


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:38 توسط سعید |



 

 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب برید


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:37 توسط سعید |



 

عکس کنار تصویر سرباز آمریکایی است که بعد از حمله طالبان به مواضع آنها در کونار افغانستان فرصت پوشیدن لباس نظامی اش را پیدا نکرده است.

مادر زاچری بوید سرباز19 ساله آمریکایی بعد از دیدن تصویر پسرش در صفحه اول دیلی تلگراف گفت : پسرم همیشه شخصیت جالبی داشته است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:51 توسط سعید |



بعد از ۵ روز کتی فوت کرد. اون اجازه نداد که بیماریش در زندگیش باعث از دست دادن امید یا ایمانش بشه. اون یک عروسی شگفت انگیز داشت. و اون عشق داشت و عشق میداد. ولی* عشق هیچوقت نمیمیره. و اینجور بود که کتی زنندهٔ سرطان شد(بر سرطان غلبه کرد).

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:49 توسط سعید |



 

با گذشت 10 سال از فيلم خاطره انگيز تايتانيك، كـيت وينسلت هـنوز حلـقه لئـوناردو را به انگشت دارد. او حلقه لئوناردو را پشت حلقه ازدواج خودش و سم مندس انداخته است.

FunPatogh.Com Community For Persians

او می‌گويد، داخل حلقه‌ای که لئو به من داده است، حكاكی شده اما مطمئن باشيد من به شما نخواهم گفت چه چيزی در آن نوشته شده است.

كيت می‌گويد اگر قرار باشد لئو آسيب فيزيكی به من وارد كند تا نقشی كه بازی می‌كنيم طبيعی‌تر شود، با كمال ميل آن را خواهم پذیرفت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:46 توسط سعید |



http://www.iranalive.org 

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:24 توسط سعید |



 

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:17 توسط سعید |



هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:47 توسط سعید |



 

افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:40 توسط سعید |



 

 

عکس های نانسی عجرم قبل و بهد از عمل در ادامه مطلب


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:28 توسط سعید |



 

ایران: خواستگار سمج كه در ازدواج با دختر مورد علاقه‌اش شكست خورده بود در اقدامي كينه‌جويانه با يك اسلحه ساچمه‌اي، ظرف اسيد و آمپول هوا به خانه دختر رفت.

هفته گذشته مأموران پليس 110 به دنبال تماس تلفني پسر نوجواني، از ورود خواستگار كينه‌جو، به خانه دختر مورد علاقه‌اش مطلع شدند. گروهي از مأموران كلانتري 140 باغ‌فيض پس از رسيدن به خانه مورد نظر و در نخستين تحقيقات دريافتند سياوش، خواستگار تنها دختر خانواده بوده كه پس از شنيدن پاسخ منفي، براي تهديد اعضاي خانواده دختر مورد علاقه‌اش با زور وارد خانه آنها شده و با ايجاد رعب و وحشت قصد انتقامجويي دارد.

به دنبال دريافت اين اطلاعات، مأموران در عملياتي ضربتي و غافلگيرانه وارد خانه شده و متهم را دستگير كردند.

مأموران در بازرسي كيف وي دو عدد سرنگ، شيشه حاوي اسيد، يك قوطي ماده بيهوش‌كننده اتر و 3 كارد كشف كردند. يك قبضه اسلحه ساچمه‌اي نيز ضبط شد.

سياوش در نخستين تحقيقات به قاضي پسنديده - بازپرس شعبه دهم دادسراي ناحيه 5 صادقيه - گفت: به هيچ عنوان نمي‌خواستم به كسي آسيب برسانم فقط قصد خودكشي در برابر ديدگان دختر مورد علاقه‌ام را داشتم. من از پنج سال قبل عاشق «سروناز» شده بودم كه با خانواده‌اش در همسايگي ما زندگي مي‌كردند. بارها به خواستگاري‌اش رفتم تا اين‌كه بالاخره نامزد شديم. اما به خاطر دخالت‌هاي خانواده‌اش، درگير شده نامزدي‌مان به هم خورد.

اما من كه همچنان به او علاقه‌مند بودم بارها سعي كردم با او تماس بگيرم، بلكه دوباره آشتي كنيم اما جواب تلفن‌هايم را نمي‌داد. چندين نفر را هم واسطه كردم، اما بي‌فايده بود.

تا اين‌كه از شدت ناراحتي و فشارهاي روحي، رواني به خانه آنها رفتم تا شايد جواب مثبت بگيرم. به دليل اين‌كه «سروناز» در خانه نبود از پدر و مادرش خواستم با او تماس بگيرند تا سريع به خانه برگردد و تكليفم را روشن كند. حال آن كه به هيچ عنوان قصد آسيب رساندن به آنها را نداشتم. فقط در نظر داشتم در صورت شنيدن جواب منفي، همانجا خودكشي كنم.

قاضي پسنديده پس از شنيدن اظهارات متهم او را با قرار قانوني روانه زندان كرد و به گروهي از مأموران پليس مأموريت داد در اين‌باره تحقيق كنن

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:25 توسط سعید |



 

به نظر شما ماشین رفته تو درخت یا درخت تو ماشین رشد کرده!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:24 توسط سعید |



 

نظرتون درباره تصویر فوق چیه؟ اگه شما می گید قورباغه است، من می گم اسبه!
لطفاً دو دقیقه به تصویر نگاه کنید؛

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:22 توسط سعید |



 

http://www.iranalive.org

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:29 توسط سعید |



 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:50 توسط سعید |



 

http://www.iranalive.org

نیک براندت (Nick Brandt) عکاس معروفی در زمینه عکاسی از حیوانات به شمار می‌آید که به خاطر کتاب عکسهایش به نام "سیاره زمین" به شهرت رسید. این کتاب در اکتبر سال 2005 منتشر شد.

 

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید



>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:43 توسط سعید |



 

Stelvio Pass Road Trollstigen(Italy)http://uploader.ir/rozaneh/10_jaddeh_margbar/a432_Stelvio.jpg


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:40 توسط سعید |



 

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:32 توسط سعید |



روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:24 توسط سعید |



 

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:19 توسط سعید |



 

معادله ۱
انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
و بنابراین
انسان - تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه

 

معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابراین
مرد - درآمد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه

 

معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
و بنابراین
زن - خرج پول = الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه

 

نتیجه گیری:
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

 

بنابرین داریم …
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
:6qwup3:

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:16 توسط سعید |



 

z5bwavrwqrg21fs498do.jpg

یاد شبهای جبهه بخیر... با سحر عملیات میکردیم... شب با رویا میخوابیدیم!

این قسمت عملیاتش هست...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:30 توسط سعید |



 

ایران آفساید دات کام بهترین خبرگزاری تفریحی ایرانیان

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:28 توسط سعید |



 

ایران آفساید دات کام بهترین خبرگزاری تفریحی ایرانیان

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:28 توسط سعید |



 

ایران آفساید دات کام بهترین خبرگزاری تفریحی ایرانیان

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:27 توسط سعید |



 

ایران آفساید دات کام بهترین خبرگزاری تفریحی ایرانیان

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:27 توسط سعید |



 

ایران آفساید دات کام بهترین خبرگزاری تفریحی ایرانیان

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:26 توسط سعید |



 

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین
پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

امّا داماد از جایش تکان نخورد
!!!!

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک
ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:
 «متشکرم! از طرف پدر زنت»
big hugbig grin

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:3 توسط سعید |



 

زبونی که نگه دوست دارم به درد بستنی لیسیدن میخوره !

پس

د

و

س

ت

د

ا

ر

ولش کن ! بستنیش خوشمزه تره !!!





عروسک قشنگ من قرمز پوشیده / تو رختخواب مخمل آبی خوابیده

عروسک من ، چشماتو باز کن / اس ام اس تو حالا نگاه کن !

عروسکم اوسگل شدی ، برو لالا کن !!!





میدونی سلول های مغزت چقدره !؟

1کی؟

2تا ؟

100تا ؟

شایدم هزار ، شاید هم به میلیون برسه شاید هم به میلیارد

شاید هم اصلا سلول نداشته باشی ! چون نمیدونی من الان سر کارت گذاشتم !!!





هوا شناسی اعلام کرد : اوه اوه چقدر هوا سرده !!!





bbc

euro news

cnn

ibc

mbc

aljazire

alarabi

shabake khabar

همه اعلام کردن که تو منو خیلی دوست داری !

آره ؟ ؟ ؟ خوب به خودم میگفتی !!!






همیشه مثل آفتابه قابل اعتماد باش !

که مردم همه چیزشان را به تو نشان دهند !!!





مامانه داشته واسه بچه اش لالائی میخونده

بعد از 15 دقیقه بچه میگه :

خوب دیگه مامان خفه شو میخوام بخوابم !!!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:30 توسط سعید |



 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 توسط سعید |




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس